خاطره زایمان طبیعی بدون درد من قشنگ ترین خاطره ی زندگیم
دفعه ی آخری که رفتیم پیش دکتر قرار شد هفته ی بعدش یعنی تاریخ 25 دی بریم بیمارستان برای زایمان وای باورم نمیشد یعنی فقط یه هفته مونده بود این یه هفته هم هر جوری بود گذشت و شد 3شنبه شب که فرداش باید ساعت 6 صبح میرفتیم بیمارستان اون شب زنعمو و نداومهدی و امیرو فاطمه و مامانم اومدن خونمون اون روز من از ظهر باید روغن کرچک می خوردم با یه مکافاتی این 6 تا قاشق و خوردم تمام وسایلمم آماده کردم و خوابیدیم اولش خوابم نمی برد اما بعد راحت خوابیدم صبح ساعت 5 بیدار شدیم زنعمو هم شب موند مامانم رفت خونه که ما صبح بریم دنبالش ساعت 6 از خونه رفتیم بیرون خلاصه ساعت 6:30 رسیدیم بیمارستان عرفان کلا 10 دقیقه با خونمون فاصله داره وقتی رفتیم تو بیمارستان هادی کارای اولیه رو کرد و رفتیم طبقه 2 بلوک زایمان مامانم اینا تو لابی نشستن منم رفتم تو یه پرستار برام پرونده تشکیل داد و مشخصاتمو پرسید و بعد لباسامو عوض کردم خوابیدم روی تخت که اول ضربان قلب باران و چک کردن بعدم سرم به دستم وصل کردن و بلند شدم رفتم روی یه تخت دیگه که تو سالن بود خوابیدم یه پرستار اومد توی سرمم آمپول فشار زد بعد بهم گفت از این به بعد آروم آروم دردات شروع میشه اونروزم یک عالمه سزارینی اونجا بود وقتی همشون بردن اتاق عمل من و بردن تو یه اتاق که اسمش اتاق درد بود قرار بود از اول هادیم پیشم باشه اما چون خیلی شلوغ بود پرستار بهم گفت صبر کن یه کم خلوت بشه و این سزارینیها برن تو بخش بعد میگم شوهرت بیاد خلاصه تقریبا طرفای ساعت 10 بود که دردام شبیه درد واقعی شده بود اما هنوز زیاد نبود دیگه انقد اصرار کردم تا هادی اومد تو تا ساعت 1 دیگه دردام به اوج خودش رسیده بود پرستار بهم گفت دقت کن ببین باید 1 دقیقه انقباض داشته باشی 2 دقیقه نداشته باشی با هادی شروع کردیم حساب کردن دقیقا همین جوری بود دیگه خیلی درد داشتم نمی تونستم تحمل کنم گفتم تورو خدا آمپول وبزنین اونا هم متخصص بیهوشی و صدا کردن یه آقا و یه خانوم بودن انقدرم مهربون بودن همش معذرت خواهی میکرد که اگه یه کم درد داره نمیتونم بگم درد نداشت خود آمپولش درد نداشت ولی وقتی مایعی رو تزریق کرد تو کمرم درد داشت اما آخرش گفت پشتت گوشتیه نمی تونم پیدا کنم خیلی ناراحت شدم اما یه آقای دیگه ای رو صدا کردن اون اومد و تونست تزریق کنه از اون به بعد دیگه درد نداشتم یعنی پرستاراو ماماها میگفتن تو درد و انقباض داری اما خودت متوجه نمیشی همش خوابم میومد تمام مدتم هادی پیشم بود هر چند وقت یه بارم میومدن معاینه که ببینن چقدر دهانه ی رحمم باز شده از همون ساعت 10 هم کیسه آبمو پاره کردن که یه وقت جنین مدفوع نکرده باشه خلاصه این روند ادامه پیدا کرد تا ساعت 7 بعد از ظهر همین جوری صدای ضربان قلبم میومد و صدای ضربان قلب باران این صدا تنها صدایی بود که همیشه آروم میشدم ساعت 7 دکتر اومد دهانه ی رحمم 4 سانت باز شده بود دکتر گفت صبر میکنیم آروم آروم داره باز میشه یکی از ماماها که تمام روند زایمانم و مدیونشم همش میومد و معاینه میکرد و کلی بهم امید میداد میگفت ندا تو که تا حالا صبر کردی حیف ما همه کنارتیم هر دفعه که معاینه میکرد بهتر از دفعه ی قبل بود اما بازم سر باران پایین نیومده بود بازم این روند ادامه پیدا کرد بنده های خدا مامانمو زنعمو اینا همه بیرون از ساعت 6 صبح انتظار کشیدن خلاصه ساعت 11 دکتر گفت من زایمان و شروع میکنم اگر نتونستیم بعد سزارین میکنم خلاصه همه ی وسایل و آماده کردن و منم که هیچ دردی نداشتم آماده ی آماده بودم چون مقدار بی حسی و بیشتر کردن ساعت 11:30 بود که بارانم به دنیا اومد وقتی که دکتر باران و گذاشت تو بغلم تمام دنیا شد یه رنگ دیگه وای باورکردنی نبود یه نینی کوچولوی خونی توی بغل من شروع کرد به گریه از اون طرف بابا هادی نمیدونی چی کار می کرد تو حال خودش نبود از خوشحالی رو پا بند نبود بعدش باران و بردن که به مامانم اینا نشون بدن منم یک دفعه شروع کردم به لرزیدن مگه آروم میشدم سردم بود پرستار گفت طبیعیه به خاطر داروهاس بعدش بهم یه آمپول تزریق کردن که بهتر شدم چند دقیقه ای خوابم برد بعدش آمادم کردن که بریم بخش همه بیرون منتظر بودن حالم خوب بود خیلی درد نداشتم واقعا زایمان خوبی داشتم و تمام مدتم دکترمو دعا میکنم ایشالا همه زایمان خوبی داشته باشن


خاطره زایمان طبیعی بدون درد من قشنگ ترین خاطره ی زندگیم
